spacer

مشق شب

spacer

Tuesday, May 27, 2003

They say it takes a minute to find a special person,
And hour to appreciate them,
But then an entire life to forget them



Sunday, May 25, 2003

حرفهایم را به که بگویم ؟
به عابری که ساعت شش صبح نجواکنان از کنار خانه ام میگذرد یا به ابری که ناگهان پدیدار میشود و بی امان می بارد و دفتر مشقهای کودکی ام را که در کنار گلهای افتابگردان جا مانده است، خیس میکند ؟

درد هایم را با تقسیم کنم ؟
با پلکهای تبدارم که دم به دم پنجره جهان را به رویم می بندد یا پلکانی که متواضعانه مرا به بهشت میرساند ؟
گنجشک هایم را روی شاخه های سدر می نشانم تا اواز بخوانند و رویا هایم را به واقعیت بدل کنند. انگاه زنی از نور، از پشت نخستین شکاف بیرون بیاید و نام عطرهای گمشده را با من بگوید .

با که به تماشای شعرهای روشنی که به دنیا خواهند امد، بروم ؟
با ارغنون یا چنگ فرسوده ای که در همسایگی مجسمه های تخت جمشید زندگی میکند ؟

با که همسفر باشم ؟
با سایه ای که شاید در باران پس فردا قدم بزند؟ یا کسی که روزنامه ها را تند تند ورق میزند تا طعم روزها برایش یکنواخت نشود ؟

سادگی ام را به که بخشم ؟
به کندوهای عسلی که همچنان در کوهستان بکر مانده اند یا به گلهایی که دو روز دیگر برهنه میشوند و باد جامه هایشان را به رودها خواهد ریخت ؟

در همزیستی من و باران رازیست که مترسکهای مزرعه هیچگاه ان را کشف نخواهند کرد. من این راز را میدانم و ان را در زیباترین بامداد سحر گاهی با تو خواهم گفت .
(نقل از رامونا)

دوست

بزرگ بود
و از اهالي امروز يود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن اب و زمين را چه خوب مي فهميد.

صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود.
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند.

به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي اينه تفسير كرد.
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود.

و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر ميشد.
هميشه كودكي باد را صدا ميكرد.
.................

و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ در ها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم.
( سهراب )



Tuesday, May 20, 2003

چشات گفتتند كه بشكن
من شكستم
شك نكردم!
هزار بار مردم و ميميرم و باز
ترك نكردم!
شك نكردم!!!!!



Saturday, May 17, 2003

خوشحالم پيدات كردم! خيلي........................

دشتهايي كه فراخ!
كوههايي كه بلند!
در گلستانه چه بوي علفي مي امد!
من در اين ابادي پي چيزي مي گشتم:
پي نوري! پي خوابي شايد!
پي ريگي!
پي لبخندي!
............
( سهراب )



Tuesday, May 06, 2003

باراني بايد تا رنگين كماني درايد.........................!!!!!



Sunday, May 04, 2003

بارون...........بارون.........ديگه بسه!!!!!!!!!خسته شدم اخه چقدر درد؟ اخه تا كي؟ خسته ام بريدم
واي،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،



Saturday, May 03, 2003

Counter از دوستان عزیز کسی هست کمکم کنند ؟ اخه میبینید
کجای وبلاگمه!!!!!!!!نمی دونم چیکار کنم؟
لطفا کمکم کنید
دوست عزیزی تو این کارا کمکم میکرد متاسفانه گمش کردم یا شاید هم اون منو گم کرده نمی دونم
ولی اینو میدونم دنیا خیلی کوچیکه بالاخره پیداش می کنم
امیدوارم..........



Thursday, May 01, 2003


spacer